دیشب زیر آن سقف بلند، آواز خواند و جهان پر از چکاوک‌های زیبا شد.


برچسب‌ها: هزار و یک شب
+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۷/۲۵ساعت 14:35 نويسنده جادوگر |

مدام در سفر از خویشتن به خویشتنم

هزار روحم و در یک بدن نمی‌گنجم

فاضل نظری


برچسب‌ها: شاعر میفرماد
+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۳/۰۷/۲۳ساعت 19:24 نويسنده جادوگر |

خود را چو یافتی همه عالم از آن توست

چشم از جهان بپوش، طلبکار خویش باش

صائب تبریزی


برچسب‌ها: شاعر میفرماد
+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۳/۰۷/۲۳ساعت 19:16 نويسنده جادوگر |

غم و غصه و احساسات منفیِ عزیز هم اکنون ترافیک سنگینی در تمامی محورهای منتهی به دل اینجانب گزارش شده است، لطفا برای جلوگیری از فروپاشی از تردد در این مسیرها جدا خودداری فرمایید.


برچسب‌ها: از چه دلتنگ شدی, خویشکاری
+ تاريخ یکشنبه ۱۴۰۳/۰۷/۱۵ساعت 20:6 نويسنده جادوگر |

به نظرم بشر یکبار باید تمام قد بایستد و برای آن بزی که قهوه را کشف کرد یک کف مرتب بزند. آفرین بزی جان، آفرین.


برچسب‌ها: از روزهای سادگی
+ تاريخ جمعه ۱۴۰۳/۰۷/۱۳ساعت 12:48 نويسنده جادوگر |

یکی دو ساعتی‌ست که ابرها دارند لباس‌های خیسشان را میچلانند روی سر ما و من دچار خوشحالی روزهای بارانی‌ام. همینطور که داشتم باران را از پنجره اتاقم تماشا می‌کردم یاد "آن" لحظه افتادم. انقدر که زیر باران باغ ارم را بالا و پایین کرده بودیم خیسِ آب بودیم. دو تا گنجشک خیس را تصور کن با لباس خیس و موی فر خورده؟ آن ما بودیم. باران یک نفس و جل جل می‌بارید. درشت؛ هر قطره‌اش به قواره یک پیاله. بعد از خیس و خراب و خسته شدن پناه بردیم به کافه‌ای همان حوالی. داخل حیاط کافه که درخت نارنج و مو و بید داشت یک اتاقک شیشه‌ای درست کرده بودند. رفتم کنار بخاری ایستادم کمی خشک شوم. منظره حیاط بارانی از پشت این اتاقک شیشه‌ای به طرز وحشتناکی زیبا بود. یک لیوان قهوه گرم و ساعت‌ها معاشرت با او در آن مکان زیبا آن لحظات را برایم جاودان کرده. باران قصد کرده پادرمیانی کند بین این زمان و آن زمان، این شهر و آن شهر، این انسانِ هست و آن انسانِ نیست. لبخند روی لبم کمرنگ نمی‌شود اما همزمان بغض کوچکی توی گلویم زده زیر آواز و من را به نوشتن واداشته.


برچسب‌ها: از چه دلتنگ شدی
+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۳/۰۷/۰۹ساعت 17:54 نويسنده جادوگر |

چراغِ دکانِ خیالم را روشن نگاه می‌دارد.


برچسب‌ها: چشم هایش
+ تاريخ یکشنبه ۱۴۰۳/۰۷/۰۱ساعت 21:32 نويسنده جادوگر |