بعد از ایستادن روبه روی آینهی هزاران ساله، به تن کردن دوبارهی ردا و کلاه جادوگری و بازگشت نور و جادو به قلب و دستها از معبد دوردست کوهستانی بیرون آمد و با پایین آمدن از اولین پله و سلام و علیک با باد سرد زمستانی، لبخند زد و سفر دیگری را آغاز کرد.
او در لحظهی اکنون اقامت دارد. همین حالا به تماشای ما نشسته. چاییاش را دم گذاشته و منتظر است که نگاهمان بهم گره بخورد تا دعوتمان کند به یک همنشینی شگفت انگیز.
ترسیده بود. اورال جین پررنگش کثیف و کهنه شده بودو بافت قرمز زیرش نخ کش. میلرزید، بیاعتماد بود و پوست نازک و لطیفش بیحال بود. صدای قفل در زیرزمین را که شنید اول کمی خودش را عقب کشید. بعد که صدایم را شنید کنجکاویاش آرام او را به سمت در کشاند. نور چشمهای کوچک و نمکینش را اذیت میکرد. ساعتها صحبت کردم که کمی اعتماد کرد و دست کوچکش را توانستم لمس کنم. ای عزیز غریبم کجا بودی تا امروز؟ در آغوش هم گریه کردیم. بوسیدمش و کلماتی را در گوشش خواندم. از او خواستم که به جهانم برگردد و در آغوشم از پلههای زیرزمین آمدیم بالا. حیاط را که دید خندید. ترکیب چشمهای کوچک شده از خنده، دندانهای ریز و چال لپش که زیباترین تورفتگی جهان بود، شگفت انگیز بود. همین که از آغوشم آمد پایین به سمت توپ شقایق گوشه حیاط دوید و با توپ سوار تاب توی حیاط شد و حالا دو تایی منتظریم که سمبوسه و ساندویچ مان آماده شود تا با هم بخوریم. خوش برگشتی به من، منِ کوچکم.