پناهگاه مخفی کوههای مهآلود
از پنجره هواپیما بیرون را نگاه کردم، یک تکه ابر کوچک و نازک و تنها سایهی رقیقی روی هیبت کوهستان انداخته بود. کوه متوجهش بود؟ نمیدانم. ابرک زیر لب میخواند:
"به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم."
[ جادوگر ]لابهلای قصهها میتونید پیدام کنید.
Archive
نیازمندی ها (35) شاعر میفرماد (34) از روزهای سادگی (32) از چه دلتنگ شدی (31) خویشکاری (27) هزار و یک شب (23) پرسه در مه (17) نامهها (16) جادوی قصه ها (16) تماشای قصهها (16) یادداشتهای بی پایان (15) چشم هایش (15) چه بودنها (14) فهرست کارهای روزانه (7) از دفتر خاطرات خدا (6)