پناهگاه مخفی کوههای مهآلود
از پنجره هواپیما بیرون را نگاه کردم، یک تکه ابر کوچک و نازک و تنها سایهی رقیقی روی هیبت کوهستان انداخته بود. کوه متوجهش بود؟ نمیدانم. ابرک زیر لب میخواند:
"به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم."
[ جادوگر ]لابهلای قصهها میتونید پیدام کنید.
Archive