برچسب‌ها: تماشای قصه‌ها
+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۸ساعت 12:55 نويسنده جادوگر |

تبدیل به یک هیولای غمگینِ خودمحور غیر قابل تحمل شده‌، رشته‌های طولانی و ضخیمی که ما را به هم متصل کرده یکی پس از دیگری پاره می‌شوند و من به خاطر بخش غمگین بودنش تمام انرژی‌ام را گذاشنه‌ام که تا آخرین رشته صبر کنم. بغض توی گلویم را با آب می‌فرستم توی معده و به معدود تارهای نازک باقی‌مانده در دستم نگاه می‌کنم.


برچسب‌ها: از چه دلتنگ شدی, از روزهای سادگی
+ تاريخ یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۴ساعت 20:44 نويسنده جادوگر |

همینطور که داشتم چمن‌های کتاب رنگ‌آمیزی را رنگ می‌کردم داشتم به این فکر می‌کردم که این کتاب را جادویی کنم و بیاندازم یک گوشه این شهر، بلکم از نسل کسانی که هنوز ازین کتاب‌ها رنگ‌آمیزی می‌کنند زنده باشد و پیدایش کند و شروع کند به رنگ کردن. بعد از کامل شدن رنگ‌آمیزی هر صفحه چند تا نور اکلیلی نقره‌ای از صفحه بلند شود و صاحب نقاشی بیفتد داخل فضای نقاشی و بشود نقش اول داستان نقاشی و بعد از بیست و چهار ساعت برگردد به همین دنیای حوصله سربر و کسل کننده و بماند با وسوسه تمام کردن یا نکردن نقاشی‌های بعدی. قصه هر تصویر را هم خودم بنویسم و در هر کدام از آن در نقش راهنما حضور داشته باشم، یک بار درخت سخنگو باشم، یک بار آب روان، یک بار ابرِ جاسوس، یک بار در مخفی داخل کتابخانه و ... اهم، اهم، از وزارت سحر و جادو هم اکنون پیامی دریافت شد که به جای تفت دادن پیاز قصه داخل ماهیتابه بروم سراغ ماموریت سری ای که سپرده‌اند. صبح‌ تا عصر کارمند دنیای معمولی، عصر تا صبح پروژه بگیر دنیای جادویی، هوووف.


برچسب‌ها: جادوی قصه ها, هزار و یک شب
+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۸ساعت 20:5 نويسنده جادوگر |

تنهایی‌ای که این روزها زندگی می‌کنم بسیار بکر و تازه است. شبیهش را قبلا نداشتم و مواجهه با آن برایم چالش برانگیز است. بی اغراق و به طور همزمان و عجیبی از اولویت همه‌ی آدم‌های اطرافم خط خوردم و در مرکز توجه کسی نیستم. انگار کن سیاره‌ای باشم و از مدار خارج شدم و در بیکرانگی و بی انتهایی فضا گم شدم. همه جا تاریک است، هیچ صدایی نیست و من در ناکجاآباد این دنیا دور خودم می‌چرخم و گاهی از چشم‌هایم اشک می‌چکد در نمی‌دانم کجا.


برچسب‌ها: از چه دلتنگ شدی, از روزهای سادگی
+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۶ساعت 18:18 نويسنده جادوگر |

خانم نمونه‌گیر، سوزن را فرو کرد توی رگم و با شیطنتی خاص گفت: به‌‌به چه خونی. توی ذهنم داشتم لیست را تیک می‌زدم: رنگِ پریده، دندان‌های سفید و نیشِ کمی تیز، لب‌های سرخ، چشم‌های سرد و شرور. کمی بیشتر از حد معمول خون کشید و من داشتم او را حین نوشیدن یواشکی یک شیشه از خونم در وقت استراحت تصور می‌کردم. خوب شد کنت دراکولا مُرد و خفت و خواری خون‌آشام‌های قرن بیست و یک را ندید.

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۵ساعت 20:12 نويسنده جادوگر |