همینطور که داشتم چمنهای کتاب رنگآمیزی را رنگ میکردم داشتم به این فکر میکردم که این کتاب را جادویی کنم و بیاندازم یک گوشه این شهر، بلکم از نسل کسانی که هنوز ازین کتابها رنگآمیزی میکنند زنده باشد و پیدایش کند و شروع کند به رنگ کردن. بعد از کامل شدن رنگآمیزی هر صفحه چند تا نور اکلیلی نقرهای از صفحه بلند شود و صاحب نقاشی بیفتد داخل فضای نقاشی و بشود نقش اول داستان نقاشی و بعد از بیست و چهار ساعت برگردد به همین دنیای حوصله سربر و کسل کننده و بماند با وسوسه تمام کردن یا نکردن نقاشیهای بعدی. قصه هر تصویر را هم خودم بنویسم و در هر کدام از آن در نقش راهنما حضور داشته باشم، یک بار درخت سخنگو باشم، یک بار آب روان، یک بار ابرِ جاسوس، یک بار در مخفی داخل کتابخانه و ... اهم، اهم، از وزارت سحر و جادو هم اکنون پیامی دریافت شد که به جای تفت دادن پیاز قصه داخل ماهیتابه بروم سراغ ماموریت سری ای که سپردهاند. صبح تا عصر کارمند دنیای معمولی، عصر تا صبح پروژه بگیر دنیای جادویی، هوووف.