پیدا شدن تک بلیط گمشدهی بازگشت به عالم واقع و اکنون
عالم واقع عزیزم! زندگی در عالم خیال چنان روشن است که رفت و آمدهای مکرر این اواخر را پیش آورده، تاریکی و تلخی این روزهایت باعث شده که برای بقا از هر فرصتی استفاده کنم و ار آن درب مخفی وارد عالم خیال شوم. از تو میخواهم که این کدورت چندساله را کنار بگذاری و با رویاهایم آشتی کنی. لطفا بار سفر ببند و برای چند روز هواخوری به اینجا بیا. کارهای زیادی باید انجام بدهیم و بدون این صلح مبارک شدنی نیست. وقت زیادی هم نداریم که مدام این پا و آن پا کنیم. به خاطر خودت و خودم بیا. بلیط سفر، مجوز ورود و مقداری توشه راه ضمیمه این نامه هست منتظرت هستیم.
یک خبری شنیدم که راست و دروغش مشخص نیست. لحظه اول باور کردم، یک چیزی توی دلم خالی شد. انگاری یک لایه پوست بودم و با یک عامله هیچ آن وسط، انگار دماوند با آن ابهتش یکهو ریخته باشد زمین و محو شده باشد از سرزمین وجودم. هر وقت خبر بدی میشنوم اینطور میشوم انگار از خلا تشکیل شدهام و دنیا دور سرم گیج میرود. فازغ از راست و دروغش بلور نازک رویای عزیرم ترک برداشت یکبار دیگر این حقیقت توی صورتم کوبیده شده که به دیوار دنیا و مافیها محکم تکیه نکنم.