یک خبری شنیدم که راست و دروغش مشخص نیست. لحظه اول باور کردم، یک چیزی توی دلم خالی شد. انگاری یک لایه پوست بودم و با یک عامله هیچ آن وسط، انگار دماوند با آن ابهتش یکهو ریخته باشد زمین و محو شده باشد از سرزمین وجودم. هر وقت خبر بدی میشنوم اینطور میشوم انگار از خلا تشکیل شدهام و دنیا دور سرم گیج میرود. فازغ از راست و دروغش بلور نازک رویای عزیرم ترک برداشت یکبار دیگر این حقیقت توی صورتم کوبیده شده که به دیوار دنیا و مافیها محکم تکیه نکنم.