چشمهایم را میبندم باز میکنم، لطفا یک نامهی خیلی طولانی دستنویس با دستخط خودت به ضمیمه بهارنارنج و کتاب مرشد و مارگاریتا توی بغلم باشد.
کاش همین الان پیام میدادی که آماده شو دارم میام دنبالت. میرفتیم یه گوشهای ازین شهر بی سر و ته، شونه به شونه مینشستیم، چای میخوردیم و تخمه میشکوندیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم، تا خود طلوع آفتاب. ولی... ولی روزگار فعلا غدّار و سترونه و اینطور نمیخواد.

از آلبوم عکس های خانوادگی -همسرم در قلمرو حکومتی -سرزمین میانه/سیاه بیشه-چند هزار سال پیش
هستهی سلولهایم را گمانم کلمه تشکیل داده، این همه حرفی که درونم جابهجا میشود نمیتواند کار یک سلول زیستی معمولی باشد. کلافهام از این حجم از جملههایی که توی سرم راه میروند از این همه گفتگوی درونی. کاش یک شیر تخلیه اضطراریای برای درونگراها یا تنهاها تعبیه میشد که حالا اینطور مثل اژدهای زخمی به خود نپیچم.
نشستن در کتابخانهی گرم و زیبای ساحرهی جنگلی، گوش سپردن به صدای سوختن چوبهای داخل شومینه و پرندگان درخت افرای پشت پنجره، ورق زدن کتابها و قصههای جادویی و نوازش گربهی خپل و پشمالوی کتابخانه.
به قدر یک اقیانوس چای و گفتگوهای باکیفیتِ بیانتها، مهمانم باش.