کاش همین الان پیام می‌دادی که آماده شو دارم میام دنبالت. می‌رفتیم یه گوشه‌ای ازین شهر بی سر و ته، شونه به شونه می‌نشستیم، چای می‌خوردیم و تخمه می‌شکوندیم و حرف می‌زدیم و حرف می‌زدیم، تا خود طلوع آفتاب. ولی... ولی روزگار فعلا غدّار و سترونه و اینطور نمی‌خواد.


برچسب‌ها: از چه دلتنگ شدی, یادداشت‌های بی پایان
+ تاريخ جمعه ۱۴۰۲/۰۱/۲۵ساعت 22:39 نويسنده جادوگر |