تبدیل به یک هیولای غمگینِ خودمحور غیر قابل تحمل شده، رشتههای طولانی و ضخیمی که ما را به هم متصل کرده یکی پس از دیگری پاره میشوند و من به خاطر بخش غمگین بودنش تمام انرژیام را گذاشنهام که تا آخرین رشته صبر کنم. بغض توی گلویم را با آب میفرستم توی معده و به معدود تارهای نازک باقیمانده در دستم نگاه میکنم.