سلام مرا از وسط میدان جنگ میشنوید. پشت یک صخره داغ کوچک قایم شدم و دارم این نامه را مینویسم. جنگ که با که؟ من و یکی از سرسختترین هیولاهای ساکن کوهستان ترسم. بسیار بزرگ و ترسناک است، شاخ و دم هم دارد، چند سَر، چشم به مقدار کافی دور تا دور سرهایش با یک الگوی نامنظم قرار گرفته، تمام ده بیست تا چشمش هم قرمزاند و در آتش نفسش هم میتوان خط ذوب آهن راه انداخت. حالا در این هُرم گرما و دود و صدای گرز و سپر و شمشیر آمدم بنویسم یادم باشد که اگر زنده ازین میدان بیرون آمدم یک نفر را استخدام کنم که اگر دوباره به سرم زد که در شلوغ ترین روزهای زندگی اژدها رام کنم با چماق از مدار خارجم کند. [ایموجی یک فرد تکه پاره شده با لبخند مهیب]