هزاران چرا و اما و اگر قلاب انداخته‌اند توی ذهنم و هر کدام آن را به سوی خود می‌کشند و هر لحظه احساس می‌کنم ممکن است مغزم تکه پاره و منفجر شود. وادی جواب نزدیک نیست. تمام آنچه رشته بودم را پنبه کردم، توشه و توان زیادی هم برایم باقی نمانده، خسته‌ام کنار همین کوره راه سنگلاخی، همین پرتگاه سست چشم می‌بندم.


برچسب‌ها: پرسه در مه, یادداشت‌های بی پایان
+ تاريخ جمعه ۱۴۰۲/۱۰/۰۸ساعت 13:7 نويسنده جادوگر |